رضا قلى خان ( هدايت )

175

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )

حكيم فرخى كفته شعر بكاه كوشش بستاند و فروسترد * ز دست شيران زور وز روى كردان رنك استره آلتى كه دلّاكان بدان موى سترند بستك بكسر بمعنى صمغ درخت پسته مرقوم شد بفتح اول نام ولايتى است از پارس قريب به بحر عمّان و لار و خاك كرمان كه حاكمى خاص دارد كلا اهل سنّت‌اند بستو و بستك ظرفى كه در آن مربّا و روغن و غيره كنند و بستوغه بضم معرب آنست نظامى كفته شعر چو كردون با دلم تا كى كنى حرب * به بستوى تهى مىكن سرم چرب و چوبى را كه بدان ماست بر هم زنند تا كره و دوغ از يكديكر جدا شوند نيز كفته‌اند و آن را آنين هم نامند چنان كه كذشته است بست و بند بمعنى بستن جلو آب و سيل آمده مظفّر كرمانى كفته شعر سيل از كهسار آمد با شتاب * بست‌وبند پشته و پل شد خراب بستوه بكسر اول و سكون ثانى بمعنى ستوه است كه ملول و تنك آمده باشد و آن را بحذف واو بسته و سته نيز كفته‌اند و ستوه در حرف سين خواهد آمد بسته بر وزن دسته حرير منقّش باشد كه در استراباد و كركان سازند و آن‌چنان است كه حرير را در تختهاى شبكه‌دار بندند و اقسام رنكها بر سوراخهاى شبكه ريزند تا نقش برآورد و رنك كيرد و شخصى را نيز كويند كه او را بسحر بسته باشند و داماد نتواند شد و نام آهنكى است از موسيقى كه آن را بسته نكار خوانند و مركب است از سه كاه و حصار و حجاز و بكسر اول و ضمّ سيّم و بكسر اول و ضمّ سيّم بمعنى ستوده است و ستهيدن مصدر آنست و بمعنى ستيزه كردن هم آمده و در منع از ستيزه بفتح ميم و كسر نادرست است چنان كه مولوى كفته ع مسته صنما چندين مى ده بطرب با من بس‌جسته بفتح با و ضمّ جيم بمعنى محبوب و معشوق است و آن را بس خواسته نيز كفته‌اند و بمعنى مطلوب و تمنّا نيز آمده است اين لغت از فرهنك دساتير نقل شده است بسد بضمّ اول و سكون ثانى و دال ابجد بمعنى بست باشد كه كلزار است و كذشت و بمعنى مرجان و بعضى پنج مرجان را كفته اند و آن از دريا رويد و برزخست در ميان نبات و جماد چنان كه نخل در ميان نبات و حيوان و چنان كه اسب در ميان حيوان و انسان و انسان در ميان خلق و رحمان و بسّد بضم و فتح و سين مشدّد معرب بسد و دال مهمله است و چون او را از آب برآرند و هوا بر آن وزد منجمد شود صرع و نقرس را سودمندست بسدك بفتح اول و ثانى دستهء كندم و جو درود كرده بسته و دوائى است كه آن را اكليل الملك خوانند بسر بردن سازكارى كردن و بانجام رسانيدن حافظ كفته ع دمى با غم بسر بردن جهان يكسر نمىارزد بسره بفتح اول بمعنى بسيار راه است يعنى كثير الطرّق و آن شهرى بوده كه از اطراف عرب و عجم در آن جمع مىشده‌اند و آخر اعراب غلبه كردند و نام آن را معرب نموده بصره كردند الآن بتعريب مشهور است و منسوب بدانجا را بصرى خوانند بسريا بكسر اول و ثالث و تحتانى بالف كشيده بلغت زند و پازند كوشت را كويند كه لحم باشد بسغده بفتحتين و سكون غين بمعنى ساخته و آماده در فرهنك جهانكيرى آورده و رشيدى نيز در فرهنك خود ضبط نموده و هر دو شعر فرّخى را براى اين معنى شاهد و مؤيّد دانسته‌اند و شعر اين است شعر بدانكه چون بكند مهركان بفرخ روز * بجنك دشمن وارون كشد بسغده سپاه هم او كفته شعر خجسته بادت فرخنده جشن و فرخ باد * بسغده رفتن و بيرون شدن ز خانه به راه فقير مؤلف كويد كه صاحب جهانكيرى در تحقيق اين لغت هم اجتهاد براى و قياس خود نموده چنان كه در بستام مذكور شد زيرا كه سغد سمرقند شهريست معروف و آن را يكى از جنّات اربعه شمارند و بربط سغدى منسوب بآنشهر است و انورى كفته شعر بكفى بربط سغدى بكفى جام عقار همچنان حكيم منوچهرى دامغانى كفته شعر صلصل باغى بباغ اندر همى نالد به درد * بلبل راغى براغ اندر همى نالد بزار اين زند بر چنكهاى سغديان پاليزبان * وان زند برنايهاى روميان آزادوار و سلطان محمود غزنوى سالى قصد بخارا و سمرقند و تسخير خراسان و عراق كرد و حكيم ابو الحسن فرّخى اين قصيده را در ترغيب سلطان به تسخير سمرقند و سغد معروض داشته چنان كه كفته بفرخى و بشادى و شاهى ايران شاه * بمهركانى بنشست